X
تبلیغات
تا خدا هست هیچ دلیلی برای نا امیدی نیست - امید به خدا



























تا خدا هست هیچ دلیلی برای نا امیدی نیست

سلام امروز یکی از دوستام در کمال نا امیدی  حرف میزد..از وضعیت پیش آمده زندگیش خسته شده بود . برای اینکه امیدواری به او داده باشم گفتم نگران نباش خدا بزرگه....

چرخید طرفم و گفت:خدا؟؟کدوم خدا؟ من خدایی نمی بینم ! حضورشو تو زندگیم حس نمیکنم!این همه بدبختی و بحران پس کجاست؟چرا صدامو نمی شنوه؟

از این حرف زدنش دلم گرفت..! علی رغم این همه ادعایی که داشتم نمی دونستم جوابشو چی بدم گفتم تو امیدت به خدا باشه همه چیز درست میشه ..اگه همه چیزو دست خدا بسپاری پشیمان نمیشی ! چه کسی از خدا به بنده ها نزدیک تر و مهربان تر؟

بهم گفت من امیدم به خداست ..همه چیزو از اون خواستم ولی هیچوقت دعاهام مستجاب نمیشه!مگه چی از خدا کم میشه اگه یه کم از کوه غم هام کم کنه؟

گفتم اگه غم داری چون خدا داره با این غم ها امتحانت میکنه. مگه نشنیدی که میگن خدا تو دلهای شکسته جا داره؟!اگه الان احساس ناراحتی می کنی به خاطر اینه که همه ی امیدت به خدا نیست ..امید کامل به خدا همراه با ناامیدی از بندگان خداست.. اصلاشاید اون چیزی که می خوای به صلاحت نیست. اگه همچین دیدی داشته باشی حتی اگه دعاهات و خواسته هات بر آورده نشه باز هم امید واقعیت به خداست و همینه که بهش میگن عشق..مثل اون سختی هایی که امام حسین (ع)و یارانش کشیدن ولی باز عاشقانه در راه خدا جنگیدند

بهم پوزخندی زد و گفت :عارف شدی؟؟این حرف ها به قول تو مال عاشقا و خاصانه .من یه جوونم اونم یه جوون تو دنیای امروزی...!با همون دغدغه ها و نیاز ها .من رو با عزلت نشین ها و شهدا مقایسه میکنی؟چیزی که خودتم بهش عمل نمیکنی به من یاد میدی؟

نمیدونستم جوابشو چی بدم...تنها چیزی که تونستم بگم گفتم ..من عزلت نشین و خاص نیستم ولی هیچوقت امیدم از خدا نا امید نمیشه!حداقل مثل من باش.....

بعدش هم داستان زیر را براش تعریف کردم

حضرت ابراهيم در بيابانه و شهر ها ميگشت كه از مخلوقات خدا عبرت بگيرد  روزي در بيابان  شخصي  را ديد  كه مشغول نماز است و صدايش باسمانها  بلند شده است  ابراهيم از نمازش متعجب شد نزدش نشست تا از نماز  فارغ شد  ابراهيم به او گفت روش تو مرا خوش امد  و دوست دارم با تو دوستي كنم . هردو به سمت منزل مرد راه افتادند . ابراهيم از او پرسيد كدام روزها  از تمام روزها سخت تر است ؟  عابد گفت :  روزي كه خدا بندگانش را جزا ميدهد بر كردارشان ،  ابراهيم (ع) گفت  بيا تا دعا كنيم  تا خدا ما را از شر چنين روزي در امان نگه دارد و براي گنهكاران مومنين .
عابد گفت : من دعا نمي كنم زيرا 3 سال است كه حاجتي دارم از خدا و تا براورده نكند حاجتي از او نمي طلبم . ابراهيم فرمود : اي عابد  هرگاه خدا بنده اي را دوست بدارد دعايش  را حبس  ميكند  تا او  مناجات  كند  و از او بخواهد  و چون  بنده اي را  دشمن بدارد  دعايش  را زود  مستجاب  مي فرمايد  يا  در  دلش  نا اميدي  مي افكند  تا دعا  نكند .

و بعد از عابد پرسيد : حاجتت چه بود ؟  گفت روزي در محلي نماز ميخواندم  طفلي  در نهايت زيبا ديدم كه نور از جبينش طالع  بود  گاوي چند را مي چرانيد  و گوسفنداني همراه داشت  از او پرسيدم  تو كيستي ؟  گفت  اسماعيل پسر  ابراهيم  (ع) خليل خدا ، پس دعا كردم و از خدا خواستم  ابراهيم  دوست خود را به من نشان دهد .
ابراهيم (ع) گفت  اينك دعايت مستجاب شده منم ابراهيم  . عابد شاد وحضرت مي بوسيد و شكر خدا ميكرد و با يكديگر درباره مومنين و مومنات دعا كردند .

پی نوشت ۱:نمیدونم چقدر تونستم بهش کمک کنم..دوست دارم نظر شمارو بدونم

پی نوشت۲: راستی منو می تونید اینجا هم ببینید...

پی نوشت۳: به خاطر شروع امتحانات شاید کمتر بتونم به روز بشم و یا به شما سر بزنم ..با عرض

پوزش از همتون.التماس دعا

 


نوشته شده در یکشنبه بیستم دی 1388ساعت 22:11 توسط الهام| |

Design By : nightSelect.com