تا خدا هست هیچ دلیلی برای نا امیدی نیست

همگام سایه ها از نور میگویم و در لابلای چمنزار پریشانیم به تلالو نگاه خدا چشمک میزنم. این روزها هوای ابری دلم را با یاد بارانی تو نمناک میکنم، آری من با این همه نداشته ها و عجز های دروني ام باز پا برجا مي ايستم و تقلا ميكنم ، خدا را چه ديدي؟!!! شايد دل ما هم به هواي بهاري شدن خانه تكاني شد ! مثل نگاه ملتمسانه ي غنچه ها كه اين روزها چشم به راه شكفتن، بهار را دعا ميكنند و يا دار قالي پيرزني كه قرار است زير پاي ميهمانان نوروزي تجسم طراوت جوانيش باشد... آري اين روزها دل من هم بوي بهار را مي خواهد...خواب زمستاني كافيست... از يكنواختي برف سوي چشمانم كم شده ...رنگ طبيعت را ميخواهم ...نفسم از  دود بخاري ها و شيشه هاي غبار گرفته ميگيرد ...من صداي بلبل ها و خروش آبشارها را ميخواهم  من نور ميخواهم و اميد ! درست مثل اين شب هاي زمستاني دلم ... شب هايي كه يلدايي شده ولي باز غزل عاشقانه براي سحر ميخواند....!!! بالهايت را بگشا...شايد جايي ديگر زندگي زيباتر باشد..شايد جوري ديگر بايد انديشيد تو هم به دلت گوش بده...شايد دم بهار خانه تكاني ميخواهد....


پی نوشت1:  این مطلبو اسفند 88 تو همین وبلاگ گذاشته بودم! دریغ از یک میلیمتر افزایش ذوق هنری! ما همچنان به گذشته رجوع می کنیم! بعله اینجوریاس:)

پی نوشت2: پیشاپیش بهار مبارک

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اسفند 1392ساعت 12:49 توسط الهام| |

ای دل غافل...

یک دقیقه چشم هایم را بستم و عاشق شدم! پلک زدن فایده ندارد. اصلا چوب کبریت هم که لای پلک هایت بگذاری ذهن آشفته آرامت نمی گذارد! بلند می شوی، هی قدم می زنی و نبودنش را نفس می کشی... این بار فضای پارک پر از زمستان است و کسی منتظرت نیست. گلوله های برف به سر و صورتت می بارد تا بیشتر به خواب زمستانی ات فرو بروی... می بینی؟ همه کائنات برای دلتنگی من دست به دست هم داده بود! می خواستند رد پای تنهایی ام را به رخم بکشند. اینجا کسی منتظرم نیست و من روی برف ها رد پایت را در کنار رد پای خودم نقاشی میکنم... راستی با کدام کفش هایت می آیی؟ چه ساده ام من! کفش های تو رفتند. کفش های تو پاهایت را بردند و خودت را و دل...من را... همان پاییز رفتی. بی شک پاییز دزد است، همه چیز را ازمن گرفت و شاید برای تو هم...

از پارک بیرون می روم و هی بغض قورت می دهم... من همه چمدان هایم را بستم . هق هق هایم، خاطرات و هر آنچه که مال تو بود به برف های زمستانی سپردم.

پی نوشت1:song for eli آهنگ زیبای Andrea Bauer رو گذاشتم رو وبلاگ.

نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1392ساعت 13:41 توسط الهام| |

دلم عجیب تنگ است

از فاصله ی بغض تا گلو گرفته تر

دیگر این خانه ایوانی ندارد.

اتفاقا چند وقتی هست بارانی هم نباریده.

می ترسم

می ترسم از روزی که آسمان برای شنیدن حرف هایم کر باشد.

گل ها از ترس من روی برگردانند

از باران جز خیسی چیزی برایم نماند

و دلم الفبای عشق را از یاد ببرد

عجیب گرفته ام

سیاهی بس است

این قرن امیدهایم را چوب حراج می زند

امشب خدا را میخواهم

عجیب...

پی نوشت: التماس دعا




نوشته شده در شنبه پنجم مرداد 1392ساعت 23:8 توسط الهام| |

وقتی صدایت می کنم تنهاییم نوازش می شود

همچون عابری خسته که در میانه راه می نشیند و نفس هایش آرام تر می شود

اکنون من نیز خسته ام

اما نه چون مسافری که از نفس افتاده.نفس هایم خوب است.اتفاقا پاهایم نیز تیر نمی کشد.

اما دلـــــــــم..

چیزی نمی خواهم خدا.فقط کنارم باش می خواهم تپش قلبت دلم را آرام کند...همین

پی نوشت:نیمه شعبان مبارک


نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1392ساعت 15:19 توسط الهام| |

پاییز؟

تو نیز به یلدا می رسی!

و من

به حرمت انزوای خورشید

یلدای دلم را قربانی میکنم...

آه...

شاید این روزنه  های هم نفس با باران

آن روزن ها را ببینند

اکنون تو بگو

غمین باشم یا شاد؟


"الهام"


پی نوشت1:زمستان پارسال خوب بود هرچند اینجا سرد موند!برا امسال هیچ قولی نمی دم

پی نوشت2:خیلی هم بی بهانه نبود! یه زمانی اسم وبلاگت خاطرات خوش عاشقی بود! گفتی عاشقی دیگر

خاطره خوشی نداره.ولی من هنوز می گم تا خدا هست هیچ دلیلی برای نا امیدی نیست.این طریق رفتنه

آخه برادر من؟

 

نوشته شده در سه شنبه هفتم آذر 1391ساعت 2:3 توسط الهام| |

 

دلم برای خودم تنگ شده...

برای ذوق نوشتن...هوای رفتن

خروار خروار امید

ودلخوشی...

ما بزرگ تر می شویم و دنیا برایمان کوچکتر...

سلام بچه ها...دوستان..هستید؟ من موندم و شما رفتید یا برعکس؟بخدا این وبلاگ هنوز داره نفس میکشه...خدا هست . امید هست . میخوام گرمش کنم...زمستون اینجا رو

پس یا علی...

پی نوشت:راستی قبول شدم ...۸ ترم خوندم تا رسیدم به ترم ۱ کارشناسی ارشد.بازم خدارو شکر..

ما هر چی داریم از اونه

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم دی 1390ساعت 0:10 توسط الهام| |

بهمن 89

با بی حوصلگی تمام خودمو برا رفتن به کارآموزی آماده می کنم,یک ماه کار کردن اونم تو یکی از مراکز بهزیستی برام فاجعست ! بازم مثل همیشه بیمارم قبل از خودم اومده!

"مبینا" دختری 7 ساله که تو تصادف خانوادشو از دست داده و خودش بعد از ماه ها زندگی نباتی و بیهوشیه مطلق چشماشو باز کرده و حالا به امید بازگشت به زندگی عادی هر روز صبح همراه خالش برا توانبخشی میاد...

جدا از بداخلاقیا و ناز کردن هاش  و خستگی هایی که برام ایجاد میکنه دیدن پیشرفت و بهبودیه روز بروزش برام خیلی آرامش بخشه...طوری که گاهی با تمام جدییتی که تو کارم دارم هیجان زده بغلش میکنم , مثل اولین روزی که بدون کمک کسی تونست از پله ها پایین بیاد..

منو خانم معلم صدا میزد ! و میگفت خانم معلم اجازه میدی زهرا هم باهامون بیاد تو اتاق؟

زهرا نوه ی یکی از بیمارهای دیگه بود که هرروز با مامان بزرگ و خالش میومد.. با مبینا دوست شده بود و گاهی من از حضور اون برا انگیزه دادن به مبینا استفاده میکردم . هر روز کادوهای قشنگ و کلی خوراکی برا مبینا میاورد... همیشه با خودم میگفتم عجب دختر بچه ی یتیم نوازی ! تا اینکه یروز فهمیدم زهرا هم خودش یتیمه و همراهه مادربزرگش زندگی میکنه !

کل یک ماهی که من تو مرکز بهزیستی بودم برام پر از غصه ی بدبختیه آدما بود . ماجرای زندگی فتاح پسربچه بسیار مهربون 8 ساله ای که سر یکی از فلکه های شیراز ترازو داشته و یه روز  پزشکی حین عبور متوجه حرکات غیر ارادی و بیماری پیشرونده ی دیستروفی عضلانی در اون میشه....

یا خانمی که هر روز اشک ریزان میومد پیش ما و میگفت بهار دختر من خوب میشه؟ و کو دلی که بگه : نه...شاید هیچوقت...


همه ماجراها به اینجا ختم نمیشه ,گاهی تو بیمارستان ها یا کلینیک ها پای درد و دل و مشکلات مریضا که میشینی میفهمی چقدر دنیای محدود آدما پیچیدس...اینجاست که تنها چیزی که آرومم میکنه التیام گوشه ای از دردهاشونه...این موقعس که کار کردن منو خسته نمیکنه !

بیمارنوشت: وای که چه ذوقی میکنم وقتی یکی از مریضا میگه خدا خیرت بده خیلی دردم کم شد!البته عکسش هم صادقه !  وقتی طرف میره و پشت سرشو هم نگاه نمیکنه میگه نخواستیم بدترمون کردی !این موقعاس که انگیزه از این ور بوم میوفته رو آسفالت !

پند نوشت: قدر سلامتیتونو بدونید!این جمله رو اگه 100 بار هم بگیم کمه

عارفانه نوشت: همه ی غم ها وقتی که "امید به او" باشد خوشبختیست

الهام نوشت: درس خون شدم !دعام کنید..

راستی اقلیما گفته که بگم: 

ناامیدی بزرکترین گناهه چون دلیلی برای زندگی کردن باقی نمی ذاره


http://f1.amdz.com/cd/gozar/gozar_logo2.gif



نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت 1390ساعت 13:28 توسط الهام| |

به نام او

سلام...سلامی زمستانی به دلهایی که از تپش عشق همیشه گرمه...باورش هم واسم محال بود یه روز اینقد راحت نسبت به اینجا  بی وفا بشم.آشیونه ی امیدهام.... انگار همه ی پرنده های خوشبختیمو گذاشتم تو قفس و خودم رفتم تا آرزوهامو پیدا کنم. انگار دوباره تو همون دور باطل زندگی هاج و واج موندم... شدم مثل مادری که اسم بچش یادش نمیاد...مثل نسیمی که شن های همه سرزمین هارو باخودش همراه میکنه و بعدش نمیدونه کی از کجا اومده.ذهنم عجب اشفته بازاری داره این روزا. دیگه نوشتن هم یادم رفته. نوشته های بی سرو ته ای که تو اوج ناامیدی میخواد از امید بگه.نوشته هایی که نه اغاز داره و نه پایان . عین دردمندی که میره پیش طبیب و نیمدونه از کجا شروع کنه و از چی بگه....این روزا قلب آدما شده عین نیمه ی زمستون.سرد و تنها...نه افتاب میاد نه مهتاب میره... دستای هیچ کسی واسه محبت گرم نیست...انگار خدا هم این روزا نظاره گر بازیهامونه...بارون میده...نعمت میده زندگی میده ... و همونطور نگاه میکنه...نگاه میکنه به سوسوی گرمایی که تو کنج بعضی خونه ها هنوز حرارت داره...نگاه میکنه به نگاه مرده زمین که در انتظار زنده شدنه...نگاه میکنه به بی تفاوتیه قلب ها ...سردیه نگاهه ها...و نگاه به همه ی بهانه های بی بهانه ی ما ....{بهاری در راه است}...؟!

پی نوشت: مواظب باشیم امیدمون یخ نزنه... محبتمون یخ نزنه....نگاهمون یخ نزنه...انرژیمون یخ نزنه

نوشته شده در چهارشنبه بیستم بهمن 1389ساعت 18:40 توسط الهام| |

و چه ذوقی دارم...

          که امشب را

               یک دقیقه سیاه تر

                       به سپیدی ها می اندیشم...


      پی نوشت: کنار کانون گرم و یلدایی تان یتیمان حسین(ع) را مهمان کنید...

نوشته شده در سه شنبه سی ام آذر 1389ساعت 17:40 توسط الهام| |

ميخواهي با ذهن ِ رايانه اي ات مرا مجاب كني...ميخواهي مرا به قرن هايي ببري كه نه از دل خبري هست و نه دلدار... ..ميخواهي سفر كنم..به آنجايي كه كسي پشت بوته زارهايش تنهايي را با خدا قسمت نمي كند!طبيعت و عشق و عرفان لابه لاي سخنان هيچ شاعری نیست و آسمانی بی ستاره روی سر ماشین هایی ۲ پا روز به روز سیاه تر میشود...بیمار میشود و با سرفه هایِ مهیبش آدمیان را زیر و رو میکند و باز کسی نگاه نمیکند... روزگار ِ نا امیدی و پوچی..و نگاه هایی که همه به سمتِ علامت سوالی خیره میشود . خدا سوال میشود..معماها راه حل میشود و راه حل ها معما...

این دنیایِ فراموش شدگان نیازی به گورستان ندارد!همه پشتِ دیوار های مرمرینش سکته میکنند....

مرا به چه میخوانی؟ذهنیتت را بمیران!رویاهایم چال خواهد شد ...چشم هایم نا بینا میشود...این بودن مرا میمیراند..مرا نمیران که این مرگ مرا به گور نمیبرد...

پی نوشت:

پیاله های دلم ازیک انتظار همچنان تیر میکشد
همچون عبور سنگریزه ها
آن هنگام که بر صخره های کویر , تن خسته را می سایند..
ای ابرهای تیره ی روزگارم...
پس این باران کی می آید؟....

 الهام

نوشته شده در یکشنبه دوم آبان 1389ساعت 16:34 توسط الهام| |

برای  تو

 

آیینه را دوست دارم چون یادآوری از دل توست

و نگاهت که خدا را میخواند

و تو اورا از خود دور میدانی....

مهربانی را دوست دارم چون خدا مهربان است

پس چگونه مهر تو را نبینم....

و مهری که خدا به تو دارد و من نیز...

این گرمای عطوفتت را چگونه بیگانه بنامم؟

و نرمش صدایت وقتی بغض میکنی از یک احساس ِ پاک..

آیا فاصله حریف است ؟

و این همه تفاوت...؟!!

آیینه را دوست دارم...

نوشته شده در سه شنبه بیستم مهر 1389ساعت 21:25 توسط الهام|

هراس دارم از این سایه ها..

و دودی مهلک از اجاق ِ پریشانی ام

که تیرگی را به حلقومِ خواستنت میخوراند

و معجون ِ عشق ِ تو را از تقلب ِ اشتراک پر میکند

تا که این تسبیح ِ یکتایی ، تپش به تپش... کاسته شود

و همچنان اسارت ِمن در این دور ِ باطل...

و بی مقصدی از یک سفر

تا انتهای ِ نرسیدن

این شب برای کدام عاشق ستودنی بود؟

امید ِ من

ای آخرین تبسم از نگاهِ ماتِ خورشید...

بودنت را با کدام حس طلایی تر کنم؟

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یکی میگفت بیچارگان محبوبان خدایند....که شاید تعبیر ِدیگش همون بیت معروفه که میگه:

هر که در این بزم مقرب تر است ***جام  بلا بیشترش میدهند

این برا من شبیه یه معادله است که همیشه مجهوله ! نظر ِ شما چیه؟

 پی نوشت: یه عده سقف رو سرشون خراب میشه ، یه عده سقفشون میره زیر آب و یه عده هم تا سقف توی ِ غفلت....و این وسط ما زیر سقف ِ آروممون دم از خدا میزنیم!

پاکستانی هارو یادتون نره...

 

http://naghmeh.com/images/homepic/home_14.jpg

نوشته شده در شنبه دهم مهر 1389ساعت 19:22 توسط الهام| |

 

اولین شاعر جهان حتما بسیار رنج برده است، آن گاه که تیر و کمانش را کنار گذاشت و کوشید که برای یارانش آن چه را که هنگام غروب خورشید احساس کرده، توصیف کند – و کاملا محتمل است که این یاران، آن چه را که گفته است، به سخره گرفته باشند. لیک او باز چنین می کند، چون هنر راستین می خواهد هنرمند در آشکاری اش بکوشد. هیچ کس نمی تواند به تنهایی از زیبایی ای که درک می کند، لذت ببرد.

جبران خلیل جبران

این اولینی بود که در اینجا نوشتم... دیگر این قرن دود و اهن تیر و کمان ندارد اما همه در گریز از این یکپارچگی های پوچ حرفی برای گفتن دارند ...و نیازی برای درک... خوشحالم که بعد از یکسال هنوز امیدهایم چوب حراج نخوردند و هنوز هم با همان زبان ساده خدا را میخوانم........تولد وبلاگ مبارک

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه ششم مهر 1389ساعت 18:7 توسط الهام| |

در راه راست از کمی روندگان نترسید، چون اکثر مردم گرد سفره ای جمع شدند که

سیری آن کوتاه و گرسنگی آن طولانی است ...امام علی(ع)

پی نوشت۱:قبول باشه . التماس دعا....

پی نوشت ۲: ببخشید جدیدا" پستام کوتاه شده ! قول میدم به زودی درست شه

کنایه نوشت: تو رفاقت سعی میکنم کم نذارم ...همه جوره میخوامشون !ولی اگه احساس کنم یه کم پای صداقت میلنگه و پیچوندن و ریا میاد وسط .دیگه نمیتونم مثل سابق باشم ! من اسم هرکیو نمیذارم رفیق ! البته بدون هیچ کینه ای میگم....

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم مرداد 1389ساعت 11:22 توسط الهام|

 
 
 

 

گاهی در درون خود به دنبال پاسخ این سوال میگردم...رابطه ی تنهایی و عشق جیست؟آیا

جز این است که عاشقانِ خدا از احساسِ تنهایی مبرا ؛ و انان که خدا نشناسند در پی

دلسپردگی به این و آن احساس تنهایی نمی کنند..؟!!

پس این تنهایان کجایند؟ پس ما که تنهاییم کجاییم؟

ما همه معلقانیم ...تنهایانی که پشت به خدا او را دوست دارند..ریگ به کفش هایی که بیخیال

سفر کنار جاده نشسته ایم... و چه سخت است این بی بهرگی.....خواستم و نتوانستن...و

چشم هایی که همه جا را میبینند ولی نمیتوانند عاشق باشند

پی نوشت:(منتظر قائم) شاید حق با شما باشه .... دیگه جمله هام بوی کهنگی

میده و کمتر امید ..ولی یادم نمیره...خدا هست

حاج خانم نوشت:میخوام  هفته ای یک بار  پیاده برم مسجد جمکران تا لاغر بشم ! (این عین

جمله ی یه حاج خانومه) 

درد دل نوشت: چه حاصل از این بیداری؟ میخواهم مورفئوس شوم!

نوشته شده در پنجشنبه هفتم مرداد 1389ساعت 18:16 توسط الهام| |

 

تابستون امسال بدجور داره میزنه تو ذوقم.....ولی خوشحالم که این روزها خدارو بیشتر

حس میکنم

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم تیر 1389ساعت 13:45 توسط الهام|

گلویی کوچکِ من

و حجم این بغض را ببین..

 

 من چندیست میشکنم..

                              و گهگاه میلغزم

                              از تمسخر ِ دوستان....

                              به این اندیشه از خواستن ِ تو

ولی

مرا همین اندیشه خوش است

که تــــ ـ ــــو را دارم

و هستِ تو 

 دلیل همه ی دلخوشی هایم

                                   و امید هایم

مرا همین خیال خوش است....

                                  تا خدا هست هیچ دلیلی برای نا امیدی نیست....

 


 

 پی نوشت ۱: امتحانات پایان ترم  هم تمام شد..حس میکنم ۱۰۰ سال پیرتر شدم!

اینم از ترم ِ ۶  ....

پی نوشت۲: شاید تا یه مدت نباشم..شاید هم باشم ! به هر حال حلالمان کنید

 

نوشته شده در پنجشنبه دهم تیر 1389ساعت 21:21 توسط الهام| |

هان به چه نگاه میکنی؟

سیاهی اینجا محیط است

و تو اما رها کرده ای

احساس ِ براق ِ نگاهت را

                         بر روی دو چــ ـــشم....

میخواهی دلی را صاحب شوی

که فصل های متوالی

در صندوقجه ای بوی کهنگی گرفت...

و اکنون در همین حوالی کلیدش را گم کرده اند

تا که موهای پریشانم سفید بخت شوند..

حال ، تو نگرد

اینجا سیاهی محیط است

                      و قامــ ـت من نیز....

که به دنبالِ نجابتِ باد سیلی میخورد

و تو چادر  ِ تارش را نمی بینی 

و این همه سیاهی را....

که با ان خطوط فاصله ترسیم میشود...

                        تو کویر دنیای من را خیس نکن

                        بگذار ساده تر جنس باران را پیدا کنم....

 

 

نوشته شده در دوشنبه سی و یکم خرداد 1389ساعت 14:25 توسط الهام| |

توی مرکز اینترنت دانشکده نشستم و صدای اذان داره به گوشم میرسه . یه لحظه  از فکر امتحاناتی که قراره فردا و روزهای اینده بدم دچار دلهره شدم ! چشم هامو بستم و احساس کردم یه چیزی شبیه خاطره داره تو ذهنم جرقه میزنه...نمیدونم شما تا الان دچار این حس شدین یا نا؟! حالتی که انگار یه احساسی وسط دلت داری ولی نمیدونی دلیلشو ... احساس میکنی قبلا" این صحنه ها یه جای دیگه برات شکل گرفته ..به راضیه هم کلاسیم که کنار دستم نشسته خیره میشم . انگار صداشو نمی شنوم

_الهام نماز جماعت شروع شده تو نمیای؟؟

_چی؟میام تو برو

با هر قطعه ی اذان این احساس بیشتر به سراغم میاد. سعی میکنم تمام خاطراتی را که با اذان دارم توی ذهنم مرور کنم

اولین اذانی که کنار حرم امام حسین(ع)شنیدم

اذانی که از مسجد محله میومد

اذانی که ...

شاید اذانی که اولین بار موقع تولدم تو گوشم خوندن

با یاد اوری این ها باز هم همون احساس ته دلم سنگینی میکنه ...اینا اون اذانی نیستن که تو خاطر من حک شده!..حس میکنم خاطراتم رو گم کردم...

هر چی هست به امتحان و درس و دلهره ربط داره...

یه چیزی تو ذهنم جرقه میزنه...آره پیداش کردم...این اذان همون اذانیه که  12 سالگی تو راه مدرسه به گوشم رسیده بود..همون روز امتحان که به خاطر عجله ای که داشتم تصادف کردم و بیهوشی عمیق بعد ار اون....

الان دیگه حس میکنم ته دلم سبک شده... ..شاید این حالت از دید روانشناسی هیچ سندیتی نداشته باشه ولی من فهمیدم وقتی حالت های مشابهی که قبلا" برامون اتفاق افتاده باز کنار هم جمع بشن اون احساس گذشته دوباره برامون تکرار میشه.......

پی نوشت۱:خودم هم نمیدونم چی نوشتم !!!شما هم همینطور؟؟؟

پي نوشت۲:اين روزها دارم طعم تلخ يك خداحافظي رو مزمزه ميكنم ..مزمزه ميكنم چون به زودي بايد يك جا بلعيده بشه ! به همين سادگي...


نوشته شده در شنبه بیست و نهم خرداد 1389ساعت 13:34 توسط الهام| |

آرزو میکنم برای چشم به راه هايي كه سالهاست با انتظار همخيمه شدند..

آرزو ميكنم براي كساني كه هيچوقت بالي نداشتند كه پرواز را بياموزند

آرزو ميكنم براي شمع داني هاي ِ مچاله شده كه اين روزها در طلب آب ميسوزند و ميسازند..

آرزو ميكنم براي جسم هاي ِ ناتواني كه طبيعتِ زندگي نفس هايشان را به شماره واداشته...

آرزو ميكنم براي آنكس كه ناله ي ِ صخره ها در دل شب پاسخ ِ فرياد ِ بي پناهيش بود...

آرزو ميكنم براي اشك هاي ِ مادران و عطوفتِ پدران....برای دلهای تپنده یِ خوبان و دلسوزان...

آرزو میکنم برای پیوند های ِ آسمانی ِ دلهای عاشقان .مثل پیوندِ ساده یِ پیچک ها..

آرزو میکنم برای قامت ِ درختان بر غم ِ تبرها..برای لرزش ِ گامهای یک راهی شده..

آرزو میکنم در طلب آمرزش ِ بیهودگی ها و سهل انگاری ها...دل شکستن ها و پرده دریدن ها

نا امید شدن ها و ناسپاسی کردن ها....

من آرزو میکنم...برای تک تکِ امیدهایتان ...برای نگاه هایتان که همچون پولکی بر سیاهی

آسمان دوخته شده....

من آرزو میکنم.... تو هم آرزو کن !

شب لیلة الرغایب شبِ حضور دستانتان بر آستان ِ خداوندی گرامی باد...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم خرداد 1389ساعت 22:53 توسط الهام|

Design By : nightSelect.com